این وبلاگ ا زاین پس به روز
نخواهد شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/05/08ساعت 20:44 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
چند روز است می خواهم بنویسم؟ یک روز؟ هزار روز؟ چند شب است که واژه ها را مرور می کنم؟ یک شب؟ هزار شب؟ باید یک قصه بسازم. یک قصه برای زمین پیر شب های هزار و یک شب. یک قصه برای روزهای نوی نوروزها. اما قصه های این خاک پیر دیگر فرقی با غصه ندارند. به چرخشی غم انگیز قصه ای و به نقطه ای غصه ی قصه ها...
داستان را چگونه باید شروع کرد؟ با سطراول؟ در سطر اول خورشید غروب می کند. در سطر دوم سایه های سیاه در پناه شب می چرخند. در سطر سوم مردی از راه می رسد که می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر چهارم مرد از بس که کور است همه جا را نورانی می بیند. در سطر پنجم مرد دست هایش را دراز می کند تا با انگشت هایش مرزهای جدید بر روی زمین نقاشی کند. در سطر ششم مرد در پناه سایه ها دست هایش را تکان می دهد و فریاد می زند و گاهی می خندد و چشم هایش را ریز می کند. در سطر هفتم مرد از پله ها بالا می رود و با این که روز است همه جا تاریک است و با این که باد می آید هوا ساکن مانده است.
حالا سطر هفتم تمام شده است. تو می گفتی هفت عدد بهشتی است...نه؟
پس چرا در سطر هشتم جهنم است و بوی گوشت سوخته و دود و درد و اشک؟ چرا در سطر نهم تنها لاشه های لهیده مانده ست و خانه های گر گرفته و خانمان های برباد رفته؟ چرا در سطر دهم دست ها مرگ را در میان زمین و هوا می چرخانند و جوانی را به خاک می سپارند؟
باید یک قصه بسازم. سطر به سطر. قصه یا غصه. فرق زیادی نمی کند. این جا ماده گربه ی پیری خفته است که دخترکانش پیش از آن که قصه ساختن بیاموزند تن فروختن پیشه می کنند. این جا خاک نفرین شده ای است که مهرآبادش همه بی مهری ست و خلیج فارس و دریای خزرش تنها بوی کافور و خون می دهد.
باید یک قصه بسازم. قصه یا غصه فرق زیادی نمی کند. این جا مردی که نور چشم هایش را زده است پشت میز بزرگی می نشیند و کوره های آدم سوزی را توهم می خواند و از جانیان مرگ آفرین اعاده حیثیت می کند. دوباره از پله ها بالا و پایین می رود ودست هایش را تکان می دهد. گاهی هم سرش را پایین می اندازد و چشم هایش را ریز می کند . بعد با انگشت هایش خط های موازی و متقاطعی روی زمین می کشد که خاک خسته را به چهار گوش های منظمی تقسیم می کند که هر کدام به اندازه ی یک پیکر پوسیده جا دارند.
زلزله و سیل و سقوط هواپیما. فرقی نمی کند.
باید یک قصه بسازم. قصه ای با ن که اول نور است و آخر نفرین.
اما من هر چه نگاه می کنم تاریکی ست. نور را تنها آن مرد دیده است انگار.
این جا نفرین مانده است.
کاش می شد یک قصه بسازم با ن که اول و آخر نفرین است.
اما حالا همه ی غصه ها پر از الف و ن است. می دانی؟
الف و ن, همان که اول و آخر ایران است

+
نوشته شده در جمعه
1388/04/05ساعت 17:38 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
+
نوشته شده در جمعه
1388/04/05ساعت 15:22 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
نخواهیم گذاشت جوانه سبز امیدمان
را
دستان مرگ آفرینت خزان کند.

+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/03/28ساعت 22:34 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
مرا هزار امید است ،و هر هزار تویی
سیمین بهبهانی
+
نوشته شده در شنبه
1388/03/16ساعت 19:20 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
گیرم که تمام قاب های جهان از تصویر تو پر باشد.
گیرم که تمام چشم های جهان، برای دیدنشان، از آن من باشد.
من هنوز هم برای سیر تماشا کردن تو ، چیزی کم دارم.
+
نوشته شده در شنبه
1388/02/26ساعت 23:39 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
به مهدی ، برای همه ی آنچه که هست.
دوست یعنی اینکه ،
من تمام خود را با تو تقسیم کنم.
دوست یعنی اینکه،
من، همه غمهای تو را ،از تو منها بکنم.
دوست یعنی اینکه ،
شادی من ضربدر خنده ی تو.
دوست یعنی اینکه ،
حاصل جمع من و تو بینهایت باشد.

+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/02/03ساعت 19:13 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
گفت: اگه بدونی چقدردلم برات تنگ شده.
گفتم: میدونم،اونقدرکه دیگه توش جا ندارم.
گفت:یعنی دل تو برام تنگ نشده؟
گفتم:نه.
رفت.
نمی دونست که بهترین جای دلم جای اونه
نمی دونست که همه ی دلم مال اونه
اما من خوب فهمیده بودم که دلش دیگه برای موندن من تنگ بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/01/19ساعت 13:56 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
هراس
پای بگذار
به خلوت شبانه ام
تا پناه آورم
به دستهای تو
از هراس تنهایی

+
نوشته شده در دوشنبه
1388/01/17ساعت 21:30 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|
۲ روز پیش دلم میخواست بگم بهار داره میاد.
دلم میخواست بگم سال داره نو میشه. دلم میخواست هفت سین بچینم. دلم می خواست شیطنت ماهی گلی ها رو تو تنگ بلور تماشا کنم.
اما نه... امسال هیچی با خودش نداره. نه بوی عید میاد .نه بوی رخت ولباس نو.
خنده داره اما سبزه ی سفره عیدم هم انگاری خبر داره که امسال عید نداریم و سبز نشده.
من نه عید می خوام. نه بهار می خوام. نه شادی می خوام.
من فقط می خوام یکی بیاد من بیدار کنه و بگه خبر بیماری سرطان دوستم رو تو خواب شنیدم.
من حالم به اندازه همه دنیا گرفته .
لطف پیام تبریک عید ندین.
این عید برای من مبارک نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/12/27ساعت 1:41 توسط غزلک
مطلب را به بالاترین بفرست:
|